تبليغاتX
#خاطرات من #

سوتي بعديم اين بود كه منو دوستام ودختر خالم كه يكم بزرگتر از ما بود مارو دعوت كرده بود به يك رستوران شيك و ماه ما رفتيم نشستيم از اون اول كه نشستيم اقا يك گارسوني بود كه ميخ كرده بود به من ديگه انقدر ميرفت اون وراين ور همه فهميده بودن منم ديگه داشتم ديوونه ميشدم حالا بعد از سفارش غذا اين گارسونه هي مي اومد  ميگفت خانما هيچي لازم ندارين اينا گفتن نه بعد اين خم شد گفت به من هيچي منم گفتم نه ممنون اينام دارن ميخندن ميگن بياين  يه چيزي ازش بخايم گناه داره از اونجا مياد تا اينجا همش شوخي ميكردن بعد من مشغول خوردن غذا بودم كه يك دفعه ديدم صداي موبايلم اومد من فكر كردم كه مامانمه موبايلمو باز كردم ديدم يه عكس برام فرستادن از طريق بلوتوس من بله رو زدم ديدم اين برام يه عكس دوستت دارم فرستاده ديگه داشتم از حرس ميمردم مي خواستم پا بشم كه نگو ازيتا نوشابشو ريخته بوده زمين منم از اون كفشايه پاشنه بلند و يكم از اون حساسا پوشيده بودم تا پاشدم اونم با حرس واي نگم بهتره خوردم زمين اقا همه خنديدن گارسونه هم خنديد ولي بعدن اومد گفت طوريتون كه نشد منم گفتم نه اقاديگه مايه ي ابروريزي بود بلند شدم زدم بيرون اونام ديدن من اومد اونام اومدن از اون به بعد ديگه ميترسم وقتي ميخوام از صندلي پا بشم تو رستورانها يا كافي شاپ ها اول كفشمو چك ميكنم بعد صندلي بعد زمين خلاصه ديگه برام بس بود يك ابروريزي

+ چهارشنبه بیستم تیر 1386 23:20 #افسون# |




سلام به همه ي شما دوستاي گلم و خوبم خوبين تعطيلات خوش ميگذره راستش يه اتفاقي برام افتاد گفتم بيام براي شما هم تعريف كنم تا شما هم بخنديد  خوب از اينجا شروع ميشه كه من  و مامانم قرار چشم پزشكي داشتيم  درست ساعت 5 بعدظهر ما حاظر شديمو رفتيم بعد از چند دقيقه نوبت ما شد ما رفتيم اتاق دكتر و معاينه اقا دكتر مامانمو معاينه كرد نوبت رسيد به من دكتر اين عينك اون شماره وخلاصه شيشه ها رشماره ها رو عوض ميكرد تا شماره ي چشم من معلوم بشه بعد از معاينه دكتر صدام زد گفت مي خوام ازت تست  بگيرم ببينم تمركز داري يا نه واي اقا رسيد به جاهاي مهمش اين اقاي دكتر كه يكمم خوشگل بود اومد يه كاغذ گذاشت رو پيشونيم و يك خودكار هم گذاشت لاي چشماش بعد چشماشو طوري حركت ميداد كه مثل اينكه داشت بهم چشمك ميزدنمي دونيد انقدر  خنده دار ميشد تو اين حالت اقا من بعد از 20دقيقه ديگه نتونستم خودمو نگه دارم خندم گرفت خنديدم دكترم خنديد گفت نخنديد خانم بياين من اومدم تا اين مي خواست شروع كنه بازم خندم گرفت بازم خواست خندم گرفت خلاصه جونم براتون بگه دكتره ديگه خسته شد گفت بسه ديگه شما اصلا تمركز ندارين اخه اينم بگم تو معاينه چشم هم خندم ميگرفت ولي به زور خودمو نگه ميداشتم

+ چهارشنبه بیستم تیر 1386 23:18 #افسون# |




تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطه‌ات

 
می‌کند چون برگی می‌شوی که درون آب غرق می‌شود. مانند کفشی
 
می‌شوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.

تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً
هرجايی‌ست. تنهايی هرجايی‌ست. بازوهای ستبر مرگ است. ترس است.

ترس، کوير تنهايی‌ست.

کوه و دريا و جنگل، نشانی تو را می‌داد عزيزترين.

نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلی که به سراغ چشمانت آمده بود همان که
 
سبزی تيره‌اش از ژرفا، غرق می‌کند مرا که شناگری نمی‌دانم. دستی از
ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامده‌ست به نجات... تو را اشاره می‌کند...
چشمانت را و لبخندت را... من غرق می‌شوم...
 
در انگبين لبانت... و شعله‌ور
 
خواهم شد از اين شرار... که گويی تنها بهر سوختن من آمده است.

ای کاش، پروانه به دنيا می‌آمدم.
 
تا در خلسه‌ای فرو روم... خوشايند... فقط برای هميشه.

شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.
 
ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی می‌دهم تا آرمانی‌ترين
 
تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم
 
می‌دهم به فروغ... سبز می‌شوند؟
 
نمی‌دانم. خواب‌هايم را به شوق کودکانی می‌فروشم
 
تا با آن سکه‌ای ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتی رويش نباشد...
 
و با آن چشمه‌ای می‌خرم تا چشم‌هايم را در آن پاک نمايم
و ببخشمش به راهزنی که دل می‌ربود. و صدايم گرچه نيمدار است به
پيرمردی که دايره می‌نوازد برای سکه‌ای ناچيز.

می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
 
حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان...
 
شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باش

+ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 0:38 #افسون# |




+ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 0:12 #افسون# |




+ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 0:29 #افسون# |




سلام خاطره اي كه مي خوام براتون توضيح بدم مربوط ميشه به امتحانات نوبت اول و من اول دبيرستان مي خوندم امتحان رياضي داشتيم مثل روزاي ديگه من و همه ي شاگردا رفتيم و نشستيم و منتظر ورقه ها شديم اقا راستش من اول از دوستام پرسيده بودما كه خوندين خوب بلدين اينا گفتن اره خيالت راحت راحت باشه ما رفتيم نشستيم ورقه ها رو اوردن گذاشتن جلومون گفتن شروع كنين به نوشتن من شروع كردم اول اسممو و مشخصاتمو نوشتم  وشروع كردم جواب سوالهارو بنويسم رسيده بودم به سوال سوم كه سرمو بلند كردم ديدم بله عقل كلا نشستن همين طوري به كاغذ نگاه ميكننو به اين ورو اون ور كه تقلب كنن من يواشكي اروم صداشون زدم مراقبمونم پشتش به ما بود اونا برگشتن همش مي گفتن افسون تو رو خدا بابا نمي دونين انقدر خواهشو تمنا كردن كه دلم براشون سوخت اقا من گفتم اشكال نداره تو چيك نويستون هر سوالي دارين برام بنويسين و پرت كنين به طرفم اقا اينا نوشتن نگو اين ازيتا بر داشته يك كاغذ بزرگ 3در4تموم سوالهارو نوشته اسمشونو كه من اينارو براش بنويسم وقتي اين كاغذ وپرت كرد به طرفم چشمتون روز بد نبينه يه كاغذ گنده معلم يك دفعه برگشت و ديد اقا كل كلاس خنديدن معلم برگشتو گفت ازيتا و افسون چيكار ميكردين  واي من ديگه داشتم سكته ميكردم يكدفعه زود كاغذو زدم زير مانتوم معلم گفت اون چي بود گفتم خانم كاغذ گفت چرا پرتش كردين گفتم خانم من از ازيتا كاغذ خواستم اونم كاغذو پرت كرد اقا داشت باورش ميشدا كه يك دفعه كاغذ از زير مانتوم افتاد پايين واي ديگه من داشتم از خجالت اب ميشدم من افسون تقلب خانم معلممون شكه شده بود نمي دونين تا كاغذو باز كرد زد زير خنده گفتم خانم چي شده گفت دختر ما يك ساعت بهتون وقت داديم تا ورقه ها رو بنويسينو تحويل بدين تا بياي اين همه سوالو بنويسي كه خودت موندي  بچه ها نمي دونين اين قضييه باعث شد بقيه شاگردا با هم تقلب كنن ولي  معلممون هيچي نگفت گفت بسه ديگه نبينم اين كارو ديگه تكرار كنين ورقه هاتونو بنويسين منم گفتم چشم خانوم يه لبخندي زدو رفت نشست رو صندلي حالانمره اره تو رياضي من شدم بيست شقايقم شد الهي قربونش بشم هجده ازيتا هم كه ازم تقلب خواسته بود و اصلا روي كتابم نگاه نكرده بود به زور شددوازدهومريمم كه شدچهارده بله اين عاقبت درس نخوندنه اينا درس نخونده بودن گفتن با خودشون كه تقلب ميكنيم بله خيلي حرف زدم سرتونو به درد اوردم 

 

 

+ سه شنبه دوازدهم تیر 1386 23:44 #افسون# |




راستش بخواین نمیدونم چی باید بگم و چه جوری باید احساسمو بیارم رو کاغذ شما که غریبه

نیستین آخه من از بچگی انشام ضعیف بوده و همیشه کمترین نمره رو بین بقیه درسام همین انشا

بود و باعث میشد معدلم بیاد پایین ناسلامتی ابجيتون جزو شاگردای اول کلاس بود یا بقول

امروزیها نمره الف بود . شاید هیچوقت فکرشو نمیکردم این انشای لعنتی یه روزی اینجوری

بکارم بیاد و تو هچل بندازتم کاش اون موقعه حرف معلممو گوش کرده بودمویه خورده تمرین

میکردم تا امروز دور از جون مثه خر تو گل نمونم اخه کسی که حرف دلشو نتونه بزنه همه نمره

هاشم بیست باشه به چه دردی میخوره ؟ شاید تو جمله هام هیچ قافیه و صنعت ادبی  و  کششی

وجود  نداشته باشه ولی شاید یه حسن داشته باشه اونم این که از ته  دله همونطوری  هم که

قدیمیها  گفتن  حرفی که از  دل  باشه  به  دل میشینه امیدوارم اینطور باشه به هر حال باید به

بزرگواری خودتون ببخشید به خدا بدجور دلم گرفته که مجبورم کرد این مطلبو آپ کنم چون همون

طور که قبلا گفتم نه انشام خوبه هم این که میخواستم اولین مطلب این وبلاگو شقایق که خیلی زود

تموم زندگیم شد و خودش خبرنداره آپ  کنه ولی اصل مشکل همینجاست الان نزدیک ده روزه که

کوچیکترین خبری ازش ندارم نه شماره ای نه پبغامی هیچیه هیچی ........ شما بگین من چکار کنم

یکی از دوستام گفته بود صبر صبر صبر ولی به خدا صبرم لبریز شده و طاقتم طاق ایوب که

نیستم من خیلی نگرانشم که نکنه خدای نکرده زبونم لال اتفاقی واسش افتاده باشه آخه سابقه نداشت

که اینجور بی خبر بزارتم و بره تو این چند روز که واسم مثه چند سال بوده نمیدونین فکرم کجاها

رفته و میره ...... که نکنه هی نکنه ........ آخه آدم کسی و که دوسش داره اینجوری بی خبر

میزارتش  تو رو خدا واسم دعا کنین قول میدم اگه برگرده با مطالب جالب جدید جبران کنم یه

خواهش دیگه هم ازتون دارم نیاز به نظراتو راهنماییتون خیلی دارم هم واسه دلداری و پیدا کردن

راه وصال هم دلگرمی به داشتن چنین دوستای خوبی که  در شرایط بد ابجي کوچولوشونو تنها

نمیزارن از همتون ممنونم  یه عذرخواهی هم بهتون بدهکارم ببخشید  که سرتونو به درد آوردم

 

 

 

 

 

 

+ جمعه هشتم تیر 1386 1:22 #افسون# |




 

سلام خاطراتي كه براتون تعريف ميكنم مربوط به زماني هستش كه من تازه به دبيرستان ميرفتم وجونم براتون بگه كه تموم معلمام عوض شده بود و تموم شاگردا ش منو سه تا از دوستاي صميميم تودوره ي راهنمايي با هم قرار گذاشته بوديم كه اگه هر چهار تاييمونم قبول شديم به مدرسه ي مشترك بريم و اينطوريم شد ولي اينم بگم كه از اون سه تا من فقط تونستم نمره ي بيستو بيارم نميگم اونا كم اوردن ولي خوب من از اونا بيشتر اوردم اونام نمره ي خوبي اوردن خوب كجا بودم بله روز اول مدرسه بود و من بايد به مدرسه ي جديدي مي رفتم وسايلامو حاظر كردمو مامانم با ماشينش منو رسوند مدرسه رفتم اقا نمي دونين چي شد غوغا همين كه پامو از در مدرسه تو گذاشتم  همه منو نگاه ميكردن نميدونم براي چي نگاه ميكردن فقط اينو ميدونستم كه احساس خجالت بهم دست داده بود من رفتم تو و يه گوشه وايستادم  و اطرافو نگاه ميكردم كه يك دفعه ديدم بله دوستام اومدن البته ببخشيد من اصلا دوستامو معرفي نكردم اسماشون شقايق.مريم و ازيتا منم كه افسون؟كجا بوديم داشتم اطرافمو نگاه ميكردم كه ديدم شقايق.مريم و ازيتا دارن ميان اقا چشمتون روز بد نبينه اينا سه تاييشون مثل اينكه منو چند ساله كه نديده بودن از دور اومدنو بغلم كردن تو همين موقع يك دفعه يكي از معلم هامون كه اقا بود از در وارد شد ما هم كه نزديك در بوديم مارو ديد وسرشو تكون دادو خنديد منم مثل اين دختراي پررو پريدم جلوشو بهش سلام كردمو احوال پرسي بعد از رفتن اقا معلمم برگشتم ديدم كه همه دارن منو نگاه ميكنن دوستام گفتن مي شناختيش منم گفتم نه اونام گفتن پس چرا بهش سلام كردي و احوالشو پرسيدي  من هم گفتم همين طوري خوب تو همين موقع بود كه خانوم مدير اومدو جاهاي مارو كه كدوممون تو كدوم كلاس بايد باشيم و بگه هممون خوشحال بوديم كه هر چهارتاييمونم تو يه كلاس مي يوفتيم ولي از بد بختي هر چهارتاييمونم تو كلاسهاي متفاوت افتاديم انقدر حالم گرفت بعد من رفتم جلو و از مديرمون خواهش كردم كه دوستامو تو كلاسي كه من افتادم اونارم بزاره ولي اون موافقت نكرد يعني حقم داشت چون اصلا راهي نداشت خوب من گفتم اشكال نداره بعدن حل ميشه حالا امروزو بريم دوستامم كه همش ميگفتن افسون ما هم مي خوايم با تو بيايم خلاصه من رفتم كلا س يك دفعه نمي دونين چي شد اون اقا هه كه من باهاش سلام عليك كردم اومد كلاسمون هم من از ديدن اون ماتم برد و هم اقا معلممون بعد از سلام گفتنو نشستن معلممون پشت ميز نميدونين همش منو نگاه ميكرد منم ديگه كم كم داشتم خجالت ميكشيدم با خودم ميگفتم كه اين چرا منو نگاه ميكنه بعد از چند دقيقه اخه چون روز اول مدرسه بود از درسم خبري نبود همش شاگرداي كلاس با هم ديگه پچ پچ ميكردن يك دفعه اقا معلممون گفت تو منم كه سرم پايين بود يك دفعه قلبم ايستاد فكر كردم كه منوميگه پاشدم گفتم بله اقا با من بودين يك دفعه كل شاگردا خنديدن اقا معلم هم خنديد  گفت با شما نبودم بفرماييد نمي دونيد چه قدر ضايع شدم  يك دفعه اقا معلم گفت افسون تا گفت افسون گفتم بله اقا من افسون هستم گفت تويي گفتم بله گفت خيلي ناراحتي گفتم هيچي نيست اقا اهميتي نداره بعد اقا معلم گفت نه بگو منم گفتم اقا  از دوستام جدا شدم بعد از توضيح دادن اقا معلممون گفت من با مدير صحبت ميكنم و حلش ميكنم نمي دونين انقدر خوشحال بودم يك دفعه زنگ خورد و من رفتم تا به دوستام بگم كه مي خواد اقا معلممون با مدير صحبت كنه و مارو تو يه كلاس بزارن همين طوري هم كه گفته بود معلممونو ميگم قضييه ما رو حل كرد  اوه چقدر حرف زدم فكر كنم ديگه كافي باشه سرتونو به درد اوردم بقيشو بعدن ميگم

دوستتون دارم خيلي زياد

قربون همتون باي 

+ شنبه دوم تیر 1386 0:4 #افسون# |




+ جمعه یکم تیر 1386 23:41 #افسون# |




  

وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد.
وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند.
وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد ماند.
وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست.
وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد
وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد.
وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست
وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد.
وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد.
وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است.
وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ شما باشد

+ جمعه یکم تیر 1386 23:18 #افسون# |