تبليغاتX
#خاطرات من #

 

سلام خاطراتي كه براتون تعريف ميكنم مربوط به زماني هستش كه من تازه به دبيرستان ميرفتم وجونم براتون بگه كه تموم معلمام عوض شده بود و تموم شاگردا ش منو سه تا از دوستاي صميميم تودوره ي راهنمايي با هم قرار گذاشته بوديم كه اگه هر چهار تاييمونم قبول شديم به مدرسه ي مشترك بريم و اينطوريم شد ولي اينم بگم كه از اون سه تا من فقط تونستم نمره ي بيستو بيارم نميگم اونا كم اوردن ولي خوب من از اونا بيشتر اوردم اونام نمره ي خوبي اوردن خوب كجا بودم بله روز اول مدرسه بود و من بايد به مدرسه ي جديدي مي رفتم وسايلامو حاظر كردمو مامانم با ماشينش منو رسوند مدرسه رفتم اقا نمي دونين چي شد غوغا همين كه پامو از در مدرسه تو گذاشتم  همه منو نگاه ميكردن نميدونم براي چي نگاه ميكردن فقط اينو ميدونستم كه احساس خجالت بهم دست داده بود من رفتم تو و يه گوشه وايستادم  و اطرافو نگاه ميكردم كه يك دفعه ديدم بله دوستام اومدن البته ببخشيد من اصلا دوستامو معرفي نكردم اسماشون شقايق.مريم و ازيتا منم كه افسون؟كجا بوديم داشتم اطرافمو نگاه ميكردم كه ديدم شقايق.مريم و ازيتا دارن ميان اقا چشمتون روز بد نبينه اينا سه تاييشون مثل اينكه منو چند ساله كه نديده بودن از دور اومدنو بغلم كردن تو همين موقع يك دفعه يكي از معلم هامون كه اقا بود از در وارد شد ما هم كه نزديك در بوديم مارو ديد وسرشو تكون دادو خنديد منم مثل اين دختراي پررو پريدم جلوشو بهش سلام كردمو احوال پرسي بعد از رفتن اقا معلمم برگشتم ديدم كه همه دارن منو نگاه ميكنن دوستام گفتن مي شناختيش منم گفتم نه اونام گفتن پس چرا بهش سلام كردي و احوالشو پرسيدي  من هم گفتم همين طوري خوب تو همين موقع بود كه خانوم مدير اومدو جاهاي مارو كه كدوممون تو كدوم كلاس بايد باشيم و بگه هممون خوشحال بوديم كه هر چهارتاييمونم تو يه كلاس مي يوفتيم ولي از بد بختي هر چهارتاييمونم تو كلاسهاي متفاوت افتاديم انقدر حالم گرفت بعد من رفتم جلو و از مديرمون خواهش كردم كه دوستامو تو كلاسي كه من افتادم اونارم بزاره ولي اون موافقت نكرد يعني حقم داشت چون اصلا راهي نداشت خوب من گفتم اشكال نداره بعدن حل ميشه حالا امروزو بريم دوستامم كه همش ميگفتن افسون ما هم مي خوايم با تو بيايم خلاصه من رفتم كلا س يك دفعه نمي دونين چي شد اون اقا هه كه من باهاش سلام عليك كردم اومد كلاسمون هم من از ديدن اون ماتم برد و هم اقا معلممون بعد از سلام گفتنو نشستن معلممون پشت ميز نميدونين همش منو نگاه ميكرد منم ديگه كم كم داشتم خجالت ميكشيدم با خودم ميگفتم كه اين چرا منو نگاه ميكنه بعد از چند دقيقه اخه چون روز اول مدرسه بود از درسم خبري نبود همش شاگرداي كلاس با هم ديگه پچ پچ ميكردن يك دفعه اقا معلممون گفت تو منم كه سرم پايين بود يك دفعه قلبم ايستاد فكر كردم كه منوميگه پاشدم گفتم بله اقا با من بودين يك دفعه كل شاگردا خنديدن اقا معلم هم خنديد  گفت با شما نبودم بفرماييد نمي دونيد چه قدر ضايع شدم  يك دفعه اقا معلم گفت افسون تا گفت افسون گفتم بله اقا من افسون هستم گفت تويي گفتم بله گفت خيلي ناراحتي گفتم هيچي نيست اقا اهميتي نداره بعد اقا معلم گفت نه بگو منم گفتم اقا  از دوستام جدا شدم بعد از توضيح دادن اقا معلممون گفت من با مدير صحبت ميكنم و حلش ميكنم نمي دونين انقدر خوشحال بودم يك دفعه زنگ خورد و من رفتم تا به دوستام بگم كه مي خواد اقا معلممون با مدير صحبت كنه و مارو تو يه كلاس بزارن همين طوري هم كه گفته بود معلممونو ميگم قضييه ما رو حل كرد  اوه چقدر حرف زدم فكر كنم ديگه كافي باشه سرتونو به درد اوردم بقيشو بعدن ميگم

دوستتون دارم خيلي زياد

قربون همتون باي 

+ شنبه دوم تیر 1386 0:4 #افسون# |




+ جمعه یکم تیر 1386 23:41 #افسون# |




  

وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد.
وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند.
وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد ماند.
وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست.
وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد
وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد.
وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست
وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد.
وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد.
وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است.
وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ شما باشد

+ جمعه یکم تیر 1386 23:18 #افسون# |